درد و دل و واقعیت ها

 

امروز رفته بودم دانشگاه واسه کارای فارغ التحصیلی بیشتر کارارو انجام دادم اما آقای( ع) نبوت آقای م هم مرخصی بوت منم مجبور شدم بیام شمبه برم دنبال بقیه ی کارا

توی عمرم انقد امضاو مهر نگرفته بودم به قول خودم کمرم شیکست از بس طبقه ها رو بالا وپایین رفتم.


ارسال شده در تاریخ : جمعه 10 شهریور 1391 :: 13:22 :: توسط : xn--ugbaag1hwa

اگه گوشیتون افتاده تو آب و کاملا خیس شده اگه کلی فایل داشتین که خیلی براتو ن مهم بوده اگه کلی شماره و غیره بوده که تو سیمکارتتون ذخیره نکرده بودین 

مهم نیس چون اگه با سه شوار به جونش نیفتین شاید بشه براش کاری کرد

قدم های اول

1- در اولین قدم گوشی را خاموش و باتری گوشی را خارج کنید. اگر هم خشک خشک نشده است اصلا توی گوشی نیاندازید چون ممکن است اتصالی کند. احتمالا سوختن باتری زیاد است پس اگر گوشی بعد از خشک کردن کار نکرد در وهله اول فکر نکنید گوشی سوخته است!

2- سیم کارت را هم در بیاورید. خیلی سریع این کار را انجام بدهید چون سیم کارت هم خیلی حساس است و اگر در معرض آب بماند سریع می سوزد. خسارتش سنگین نیست اما از وقت و کار و زندگی می اندازد حسابی.

3- از سشوار استفاده نکنید. سشوار اولین راهی است که پیشنهاد می دهند اما سشوار باد داغی می زند که خودش هم می تواند باعث خرابی بشود. اگر سشوار شما برای گرمایش درجه بندی دارد از درجه گرمای کم می توانید استفاده کنید. هر چند توصیه می کنیم از راه هایی که در ادامه ذکر می شود استفاده کنید.

و حالا 5 ابزار بسیار مفید برای خشک کردن گوشی تلفن همراه :

یک: برنج نپخته

مادر شما دانشمند بزرگی است. او تجربیات بسیار زیادی در زندگی دارد و روزانه از تعداد زیادی از آنها استفاده می کند. برای مثال در آشپزی از خاصیت نم گیری برنج استفاده می کند تا پلویی خوش طعم برای شما تهیه کند.

این ویدیو نشان می دهد که شما می توانید با یک کاسه برنج خام و قرار دادن گوشی در میان آنها نجات پیدا کنید.

دو :سیلیکا ژل

برنج خوب است اما یک جور گرد و غبار خاص دارد که حتما متوجه آن شدید. اگر یک کیسه بزرگ برنج را خالی کنید بهتر متوجه می شوید. برای همین است که برنج را می شورند قبل از هر کاری. همین مسئله شاید موجب بشود که شما از استفاده از برنج خام واهمه داشته باشید.

سیلیکا می تواند درمان این ترس شما باشد. سیلیکا همان ماده ای که به عنوان سیلیکا ژل معمولا در بسته های دستگاه های الکترونیکی و لباسهای تازه خریده قرار می دهند. فقط یادتان باشد که سیلیکا ژل کمی سرعت پایینی در جذب رطوبت دارد برای همین باید سریعا دست به کار شوید و وقت را هدر ندهید.

سه :جاروبرقی

اگر در منزل هستید به جای گشتن دنبال سشوار به دنبال جاروبرقی بگردید! در این مقاله می خوانیم که با 20 دقیقه جارو کردن قسمتهای خیس شده می توان رطوبت قسمتهای داخلی گوشی را کاملا از بین برد و بعد از 30 دقیقه بدون هیچ مشکلی دوباره از گوشی استفاده کرد.

این روش سریعترین و موثرترین روشی است که می توانید برای خشک کردن کامل اجزای داخلی موبایل استفاده کرد.

چهار :آب خالص

اگر دیدید یک نفر گوشیش را درون آب انداخت فکر نکنید دیوانه است! این راه درمان برای افتاده در آب نمک است. مخصوصا خانم های خانه دار زیاد پیش می آید که تلفن همراهشان داخل آب نمک بیافتد.

نمک حالت خورندگی بالایی برای قطعات الکترونیکی دارد. اول از همه اگر خیلی خیس شده و دیگر یک ذره خیس شدن بیشتر برایش فرقی نمی کند آن را داخل آب تمیز بیاندازید و کمی حرکت بدهید که نمک خارج شود. بعد با روشهایی که گفته شد آن را تمیز کنید.

پنج :یخچال

اگر فکر کردید که راه های عجیب و غریب ما تمام شده است اشتباه کردید. این یکی از همه عجیب تر است چون معمولا فکر می کنیم که باید با گرما رطوبت را از بین برد.

AdvancedTelecom می گوید استفاده از یخچال یک راه عالی نجات گوشی خیس شده است. برای استفاده از این راه گوشی را داخل فریزر نگذارید. دلیلش این است که معمولا گوشیهای ما از صفحه نمایش LCD استفاده می کنند. ال سی دی مخفف Liquid crystal display است. مشخص است که اگر یک مایه را در فریزر بگذاریم یخ می زند و تغییرات حالت می دهد

گوشی را در قسمتهای میانی یخچال قرار بدهید و بعد از نیم ساعت در بیاورید. 10 دقیقه صبر کنید و دوباره این روند را طی کنید تا به جایی برسد که مطمئن شوید گوشی خشک خشک شده است.

تمامی راه هایی که در این مقاله ذکر می شود از منابع مختلف موجود در اینترنت ( و و و ) جمع آوری شده است. هیچکدام از این راه ها را خودم تست نکردم چون خودم هیچوقت گوشیم خیس نشده است. لطفا با احتیاط عمل کنید چون مسئولیتش گردن خودتان خواهد بود!

سالانه حدود 880 هزار انگلیسی به خاطر افتادن موبایل در آب اعصابشان را خرد می کنند. اگر برای شما این اتفاق افتاد خونسردی خود را حفظ کنید و با آرامش راه های بالا را تست کنید. بعد هم نتیجه را همین جا بیان کنید تا دیگران هم استفاده کنند. این جوری از این به بعد خیس شدن گوشی به معنای سوختنش نخواهد بود


ارسال شده در تاریخ : یکشنبه 05 شهریور 1391 :: 23:57 :: توسط : xn--ugbaag1hwa

این چهار سالم گذشتو :

هنوزم که هنوزه باورم نمیشه چهار سال زندگیم سخت بود اما گذشت چه کارها که دراین مدت نکردم چه ریسک ها که نکردم و...

این چهارسالم  گذشتو فکر میکنم چیزای زیادی از دست دادم با اینکه نفرت انگیز بود اما دلم برای این مدت تنگ میشه دلم برای بعضی از اساتید تنگ میشه دلم برای فتوکپی دم دانشگاه تنگ میشه دلم برای پیاده روی 40 دقیقه ای برای  رسیدن به جایی که بشه ماشین گرفت تنگ میشه دلم برای جاده محمود آباد تنگ میشه دلم برای کوچه تختی تنگ میشه دلم برای نگهبان دم در دانشگاه و حتی برای سالنی که توش فوتسال بازی کردم و علاوه بر اینکه سر تربیت بدنی یک و دو رفته بودم ترم قبل هم میرفتم بازی میکردم و به استاد یه اسم دیگه میگفتم ! یا مثلا دلم میخواد بگم دلم برای استاد سلیم تنگ شده دلم برای استاد غلام نیا تنگ شده که چش نداره استاد سلیمو ببینه !

دلم برای بچه هایی که ما سال بالایشون بودیم تنگ میشه اما اینا همه گذز عمره امیدوارم دو سال و اگه دو سال نشد سه سال دیگه از این بنویسم که دلم برای دوره ی دو ساله ی فوق لیسانس تنگ شده !

بگو  ان شاءالله


ارسال شده در تاریخ : جمعه 03 شهریور 1391 :: 12:56 :: توسط : xn--ugbaag1hwa

سلام

دارم فکر میکنم چی بنویسم ...

چند روزه که بارون میباره حالا نم نم شده و میشه تحملش کرد ازپریشب شروع کردم استاندارد 160 رو بخونم خیلی از متنش خوشم میاد چون هر چی توی این چهار سالی خوندیمو آورده جدا و مرتب ردیف کرده یه کمی وقت گیره اما خوبه ...


ارسال شده در تاریخ : جمعه 03 شهریور 1391 :: 12:45 :: توسط : xn--ugbaag1hwa

این روزا زیاد از ... استفاده میکنم

این روزا زیاد به

فکر میکنم

این روزا زیاد

این روزا زیاد دیر میگذزه

این روزا نمیدونم ازکجا امده ام امدنم...

این روزا زیاد ریپ میزنم

این روزا فقط واسه افطاروسحر از اتاقم بیرون میام بقیه توی ادامه مطلب



ادامه مطلب...

ارسال شده در تاریخ : پنج‌شنبه 26 مرداد 1391 :: 19:10 :: توسط : xn--ugbaag1hwa

 

بعد از جنگ آمریکا با کره، ژنرال ویلیام مایر که بعدها به سمت روانکاو ارشد ارتش آمریکا منصوب شد،یکی از پیچیده ترین موارد تاریخ جنگ در جهان را مورد مطالعه قرار میداد.

حدود1000 نفر از نظامیان آمریکایی در کره، در اردوگاهی زندانی شده بودند که از استانداردهای بین المللی برخوردار بود. زندان با تعریف متعارف تقریباً محصور نبود. آب و غذا و امکانات به وفور یافت میشد. از هیچیک از تکنیکهای متداول شکنجه استفاده نمیشد. اما بیشترین آمار مرگ زندانیان در این اردوگاه گزارش شده بود. زندانیان به مرگ طبیعی می مردند. امکانات فرار وجود داشت اما فرار نمی کردند. بسیاری از آنها شب میخوابیدند و صبح دیگر بیدار نمیشدند. آنهایی که مانده بودند احترام درجات
نظامی را میان خود رعایت نمیکردند‏ و عموماً با زندانبانان خود طرح دوستی می ریختند.

دلیل این رویداد، سالها مورد مطالعه قرار گرفت و ویلیام مایر نتیجه تحقیقات خود را به این شرح ارائه کرد:

«‏در این اردوگاه، فقط نامه هایی که حاوی خبرهای بد بودند به دست زندانیان رسیده میشد.نامه های مثبت و امیدبخش تحویل نمی شدند.
هرروز از زندانیان میخواستند در مقابل جمع، خاطره یکی از مواردی که به دوستان خود خیانت کرده اند، یا میتوانستند خدمتی بکنند و نکرده اند را تعریف کنند.
هرکس که جاسوسی سایر زندانیان را میکرد، سیگار جایزه میگرفت. اما کسی که در موردش جاسوسی شده بود هیچ نوع تنبیهی نمیشد. همه به جاسوسی برای دریافت جایزه (که خطری هم برای دوستانشان نداشت) عادت کرده بودند».

تحقیقات نشان داد که این سه تکنیک در کنار هم، سربازان را به نقطه مرگ رسانده است.
 
با دریافت خبرهای منتخب (فقط منفی) امید از بین می رفت.
با جاسوسی، عزت نفس زندانیان تخریب میشد و خود را انسانی پست می یافتند.
با تعریف خیانتها، اعتبار آنها نزد همگروهی ها از بین میرفت.
واین هر سه برای پایان یافتن انگیزه زندگی، و مرگ‌های خاموش کافی بود.

این سبک شکنجه، شکنجه خاموش نامیده میشود.

این روزها همه فقط خبرهایبد میشنوند شما چطور؟
این روزها هیچکس به فکر عزت نفس نیست شما چطور؟
این روزها همه در فکر زیرآبزدن بقیه هستند شما چطور؟

پس بیایید از شکنجه خاموش رها شویم





 


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 24 مرداد 1391 :: 01:02 :: توسط : xn--ugbaag1hwa

 
پادشاهی که یک کشور بزرگ را حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛
اما خود نیز علت را نمی دانست.
روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.
به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد.
پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’
آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم.
ما خانه ای حصیری تهیه کرده  ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم.
بدین سبب من راضی و خوشحال هستم…’
پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد.
نخست وزیر به پادشاه گفت : ‘قربان، این آشپز هنوز
عضو گروه 99 نیست!!!
اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد
خوشبینی است.’
پادشاه با تعجب پرسید: ‘گروه 99 چیست؟؟؟’
نخست وزیر جواب داد: ‘اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست،
باید این  کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید.
به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!!!’
پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند..
آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.
با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت.
آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟؟؟
آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود!!!
او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!!!
فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛
اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد!!!
آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد
و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.
تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد
که چرا وی را بیدار نکرده اند!!! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛
او فقط تا حد توان کار می کرد!!!
پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید.
نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!!!
اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ...راضی نیستند
 
--
خوشبختی ما درسه جملهاست : تجربه از دیروز، استفاده از امروز، امید به فردا 
ولی ما باسه جمله دیگر زندگی مان را تباه می کنیم :حسرت دیروز، اتلاف امروز، ترس از فردا.                                 
                    "  با آرزوی بهترین ها "

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 24 مرداد 1391 :: 01:02 :: توسط : xn--ugbaag1hwa

دانشجویی به استادش گفت: استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت:
تا وقتی به خدا پشت کرده باشی هرگز او را نخواهی دید!

ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 24 مرداد 1391 :: 01:02 :: توسط : xn--ugbaag1hwa

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است،
 قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.
آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید.
بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.
قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.
خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند.
کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.
 استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.
هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند
تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود
آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.
 عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند ...


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 24 مرداد 1391 :: 01:02 :: توسط : xn--ugbaag1hwa

 

وقتی با تاکسی به میدان محسنی رسیدیم راننده یک طلا فروشی را نشان داد و
گفت «صاحب بدبخت این مغازه الان زندانه»

اصل ماجرا:
چند ماه پیش دو نفر وارد این مغازه شدند و چند سرویس طلا انتخاب کردند که قیمت آنها حدود150 میلیون تومان شد.
مشتری مذکور به صاحب مغازه گفته که آیا امکانش هست پول سرویس های طلا را به حساب صاحب مغازه واریز کند
او هم که به چیزی مشکوک نشده بود شماره حسابش را به آنها می دهد و می گوید بعد از واریز وجه به حساب
سرویسها را تحویل خواهد داد.
مشتری می گوید من همینجا می مانم تا دوستم که در بانک است پول رابه حساب شما واریز کند
و از تلفن مغازه با دوستش تماس می گیرد و شماره حساب صاحب مغازه را به کسی که ادعا می کرده
دوست وی است اعلام می کند .

بعد از چند دقیقه صاحب مغازه با بانک تماس می گیرد و بانک هم تائید می کند که کل مبلغ به حساب وی واریز شده است.
مشتری هم طلاها را تحویل می گیرد و ازمغازه خارج می شود.
هنوز 2 ساعت از خروج مشتری نگذشته بود که چند اتومبیل پلیس جلوی مغازه طلا فروشی توقف می کند.
دو مامور مسلح وارد مغازه طلا فروشی شده و صاحب مغازه را به جرم آدم ربایی دستگیر می کنند!!!!
دربازداشتگاه مشخص می شود که چند روز قبل از آن یک آدم ربایی رخ داده و آدم ربا ها با خانواده فرد
ربوده شده تماس گرفته بودند و گفته بودند در فلان روز شماره حسابی را به آنها می دهند تا 150 میلیون تومان
به آن حساب واریز کنند.
و البته تلفن خانواده فرد ربوده شده در روز مذکور توسط پلیس تحت شنود بوده و طبق اسناد پلیس تماس تلفنی
از مغازه طلافروشی گرفته شده وشماره حساب بانک هم متعلق به صاحب طلا فروشی بوده
با این حساب صاحب طلا فروشی متهم ردیف اول است و........
الان چند ماهی است این طلا فروش بخت برگشته به همین اتهام در زندان است.....

به هیچ عنوان شماره حساب و تلفن محل کار یا همراهتان
را برای تماس گرفتن در اختیار کسی که نمی‌شناسید قرار ندهید!


ارسال شده در تاریخ : سه‌شنبه 24 مرداد 1391 :: 01:02 :: توسط : xn--ugbaag1hwa

درباره وبلاگ
به وبلاگ من خوش آمدید عکس منو یرادرزاده ام حسین هستش کلاس پنجمیه... منم لیسانس حسابدرایمو از پیام نور مرکز آمل گرفتم.یه جایی مشغول به کارم از ماهی 300شروع شد الانم ماهی 400 بیمه نیستم.اما از هیچی که بهتره. الان دانجشجو ترم 2ارشدم شبانه ی مازندران ودیگر هیچ
نويسندگان
پيوندها

ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید