نمی دونم
اولین چیزیه که به ذهنم سنگینی میکنه
آره اگه چیزی به ذهنم کاری نداشته باشه منم باهاش کاری ندارم
محمد مهدی هستم دانشجوی ترم آخر
ترم (هشتم ) خلاصه اینکه تصمیم گرفتم یه وبلاگی باشه که توش دردودل کنم
آره منم دلم گرفته بود منم خسته بودم اما به روی خودم نیاوردم حتی دلم نخواست به این فکر کنم که خستم حتی حاضر نیستم بگم که خستم و...
دیروز که داشتم از دانشگا میومدم فکر کنم شیش هفت کیلومتری پیاده اومدم کسی هم سوارم نمی کرد بچه محلامو میگم یه راننده تاکسی داشت توزمینش کار میکرد منم بهش گفتم سلام خسته نباشی خلاصه غروب بودونزدیک اذان اونم چار پنج دقیقه بعد کنارم ترمز کردو منم پریدم توی ون ورسوندم به هر حال سلامیکه سواری اجباری داشت!خیلی می چسبه.
|
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید